تبليغاتX
دســت یـــــخـــــی

چهارشنبه 27 اردیبهشت1391

قفس تو خالی



سخت است کاری در دنیا نداشته باشی و ندانی چطور باید از این در بیرون بـروی. 

و به هزار نبایدی که به پایت بسته، گنگ و مات، تحمل ِ ماندن را، تـلخ و زهـرآگـین به نظاره بنشینی.


حفره ای روی سیـنــه ام باز شده از گــذر آدم ها. به سان گلوله ای که سینه را می درد و می گذرد..

خاطره ها می گذرند، حرف ها، نگاه ها ... و این حـفره بزرگ و بزرگ تر می شود و حاشیه های این قــفــس ِ بی دل بیشتر و بیشتر تـیـــر می کشد.

باد که می آید سینه ام می سوزد.

جاذبه، پشت سرم ایستاده و هر آنچه از نزدیکی من می گذرد، به خود می کشد.
این روزها تمام دنیا از مـــن می گذرد..

تا متلاشی شدن چند باد بیشتر نمانده.




نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 25 اردیبهشت1391

مرد بی لب




به خـیـال یک بــوســه هـم می فــروشـم مـن این دســـــت ها را

مـــــــــــــــــــــــــــــن..

دســــــت فـــــروش ام.





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 20 اردیبهشت1391

یـخ




به یــخ فــروشی می مانم که در نیمه روز مـرداد مگس می پراند و زنـده گـی اش آب می شود..


دست های یــخـی مــــــــــــــن ...





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

شنبه 16 اردیبهشت1391

تمام می شوم




به تقویمی می مانم که هر روز بـرگـی از او جدا می کنند..






نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 14 اردیبهشت1391

گنگ





در شب ِ پارک نشسته ام روی تاب ِ خیس از بــاران و سـر سنگینم را به زنجیر سردش تکیه داده ام.

ذهنم خالی از هر کـلمـه ای، مات سایـه ام می شود..

و دیگر صدایی نمی شنوم. تصویرهای روبه رو بی مـعنا به هم متصل می شوند.

بـــاران می بارد..

سایـه ام خیس می شود و سنگـین ..

پـای برگشتن به خـانـه را ندارم

نـای کشیدن این سایـه سنگـین را ..





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 14 اردیبهشت1391

دوستان جانی



مجید که نیست کتاب خانه چیزی کم دارد ...


...


مرتضا و شیرین، حامد و منیر، مجید و نرگس ...

هر کدام که نباشد دلم برایش بی صدا تنگ می شود..



پی نوشت : جانی یعنی خفن!



نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 12 اردیبهشت1391

چای بارانی



در کتاب خانه نشسته ام و هوای کـلمات خفه ام می کند. صدای بـاران می آید. فـنجـان روزهای خوشم را بر میدارم و با چـای میروم زیر بـاران.

آسمان، خاکستری و بوی خاک و شب بـو هم هست. تار می بینم هم جا را. سرم گیج می رود. با این چشمان کم سو که نمی شود خوب دید.
به شب بو ها که نگاه می کنم زخم هایم می سوزد. به بـاران که می نگرم کلمات -آن کلمات مهربان- گلویم را می خراشد. ابــر را که می بینم نفسم بالا نمی آید.
می خواهم لختی در فراموشی چایم را زیر باران بخورم اما بغض قند را در گلو سنگ می کند. من که به همین چـای بــارانـی قانع ام چرا دنیا این را هم از من دریغ می کند؟!




 

(مجید را هم مهمان چای و باران کردم. می شد همچنان که با هم می خندیم و چای می خوریم سرشار از شادی شوم.  می شد این چای دل چسب و شیرین باشد. می شد با بوی خاک باران خورده و یاس مست شد.. می شد ... می شد.. اما نشد.. )

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 4 اردیبهشت1391

کاشکی



دل بـستـه ی انـگـشـتـانـی 

که هـیـچ گـاه دکـمـه پـیـراهـن غـم گـین مـرا نـبـسـت ..





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1 اسفند1390

دست هایم را نمی خواهم




این دسـت های یـــخ زده ی کبود، چرا از تنـم جدا نمی شوند؟

سوز و درد دست ها تا کی و کجا می خواهد وجودم را بدرد؟

به تـــبـــر التماس می کنم

به دســت های تـــو..

بـردار و بـزن..




نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 17 بهمن1390

من های کافه




زل زده ام به دیوار

تنها نشسته ام

گپ میزنم

می خندم

غم گین ام

سیگار می کشم

...

کنار پنجره نشسته ام

کنار دیوار نشسته ام

...

من در این کافه تکثیر شده ام.





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 بهمن1390

مرد خسته




دست هایش را کنار صورتش پرانتز می کند

 به شیشه نزدیک می شود

چیزی پیدا نیست

در را باز می کند

چشم می گرداند

هیچ چیزش به این کــافــه نمی خورد...

همان ساندویچ جـگـر را ترجیح می دهد.






نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 18 دی1390

فاصله ی گرم و سرد روزگار





همیشه بیرون کافه ایستاده و

می لرزد از سرما..

کاش دعوت قهوه ام را می پذیرفت

درخت لاغر و خجالتی..

...

 

 

آب یخ سفارش می دهم.






نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 دی1390

کافه




یک دستم را روی این میز جا می گذارم


همین دستی که می نویسد...






                                 کافه سپیدگاه





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 13 دی1390

تخیل قهوه ای




سرم را که بلند می کنم

پشت پنجره رو به خیابان نشسته ای

موهای قهوه ای ات دیوار صورتت شده

انگار داری برایم شعر می نویسی

نگاهت می کنم

چرا نیامدی سر همین میز همیشگی؟

می آیم کنارت

تمرین های انگلیسی ات را می نویسی

سر بلند می کنی

چرا...

تو..


تو که تو نیستی!

 





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

شنبه 10 دی1390

یاد ِ باد





یک پایم را در کافه جا می گذارم

دستم را در باجه ی تلفن

چشمانم را پشت چراغ قرمز.

من تکه تکه، پخش می شوم در این شهر

آویزان به یک تار موی جا مانده در لای کتاب

ذره ذره با بــاد

                      به بــــاد می روم.

 







نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

شنبه 10 دی1390

ترسم که اشک..



تاب دیدن اشک در من نیست ، اما تو گریه کن و سبک شو

اگر می توانستم اشک هایت را گریه کنم...

اگر می توانستم گریه کنم...

و من سنگین می شوم و من هر روز سنگین تر می شوم

سنگین

سنگین تر

سنگـــــ...ـین

سنگ...






نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 7 دی1390

هم سایه مـورچه ها




بسته گردو و کشمش روی زمین مانده بود و پر ِ مورچه. بسته را روی گاز گذشتم که از این ارتفاع هرکه سهم خود را بردارد و برود.
شب که آمدم خانه دیدم همه ی مورچه ها کنار گاز مرده اند. سعید کنار گاز، سوسک کش ریخته بود.
یعنی اگر بسته را روی گاز نگذاشته بودم، الان با آذوقه به خانه برگشته بودند...

از صبح به جسد مورچه ها فکر می کنم...




نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

شنبه 26 آذر1390

ماشین بخاری




از خواب بیدار شدم. اما هنوز چشامو وا نکردم صدای ماشین لباس شویی میاد، اونم درست کنار من. تو همون حالت نیمه خواب با چشای بسته فکر می کنم که الان من کجام؟ آخرین بار کجا خوابیدم؟ من که ماشین لباس شویی ندارم! یعنی یه جایی توی آشپزخونه خوابیدم؟
هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. چشامو هم نمی خواستم وا کنم اما دیگه بیدارتر می شدم و حس فضولی بیشتر. چشامو باز کردم. خونه بودم و صدا از بخاری که کنارش خوابیده بودم می اومد. در ِ کناری بخاری رو باز کردم ببینم آیا دارند توی بخاری لباس می شورند؟!
صدای فس فس آتیش بود. پیدا کردم علت این صدا رو. برگشتم به پشت و درازکشیدم. سقف رونگاه می کردم و  تو این فکر بودم که یعنی کی داره توی بخاری ما لباس می شوره؟؟




نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 15 آذر1390

معجزه عروسک



گریه می کنی؟
مجلس عزا ست اما ...

هر وقت دست تو فشرده می شد، می خواندی
تو
نـی نـی ِ کودک ِ خواهر ِ من بودی
و حال در آغوش بی جانش
گریه می کنی.

مجلس عزا ست اما
نمی دانستم عروسک ها هم می توانند گریه کنند
هر وقت دست تو را می فشردند، می خواندی
شاد می خواندی و اکنون
در آغوش ِ کودک ِ خواهر ِ من
                                    - که برای همیشه خوابیده -
نشسته ای و دست اش را می فشاری
ناگاه
کودک ِ خواهر ِ من می خواند:
                             
                                  " عروسک قشنگ من تنها نشسته... ."






نمی دونم چرا یهو دلم خواست از نوشته های بیست سالگیم چیزی بذارم اینجا

اون وقت ها نمی دونستم این نوشته روشن و رسا هست یا نه. الان هم که خوندمش همین شک رو دارم.



نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 29 آبان1390

مردی که راه می رفت




زیر بـــاران قدم میزد. نگاهش را به زمین دوخته بود و قـطره هایی که به زمین می خوردند را نـگاه می کرد. پـاهـایش مدام در قـاب چشمانـش پیدا می شدند. و او راه می رفت و مرور  می کرد، روزها و شب هایی را که چه قدر از تــن خـود رهـا می شد، وقتی زیر بـاران راه می رفت.


آسمان را نگاه می کرد و قطره ها به سر و صورتش می خوردند. چشمـانش را تنگ می کرد و گوشه ی لب ها را می کشید و بالا میداد. یک قدم بزرگ تر برمی داشت. دست هارا باز می کرد. چرخ می زد. سه قدم می دوید. به هوا می پرید. می چرخید. عاشق بود. عـاشق بـاران و هرچه که شبیه بـاران بود.


شب بود. داشت راه می رفت و به کلمات نامفهوم بـاران گوش می داد. گنگ بود. انگار ذهنش خیره شده بود به دیـواری که نبود.
آرام قدم برمی داشت. چشمهایش به زمین دوخته و دست هایش در جیب بود. قطره های بـاران از سر و پیشانی و ابروهایش سر می خورد و جای خالی اشک های نداشته اش را بر گونه ها پر می کرد.
مات ِ قاب خالی از تصویری بود که مقابلش نقش بسته بود و هیچ از آن سر در نمی آورد..

راه می رفت..
راه می رفت..
راه می رود..

 و شاید باز راه برود.
اما نمی داند دیگر کیست، کجاست و چرا ؟

بـاران می بارید..

 می بارد..
می بارد..

 و حتمن خواهد بارید.

اما او دیگر نمی داند، چه چیز سر جایش نیست ؟

 

 





نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 29 آبان1390

گـنـگ خواب نـدیده



کلمات رنگ می بازند.  صدا ها قطع می شود.  تصاویر مبهم

و دیگر جمله ای در من شکل نمی گیرد. نه سوالی. نه چرایی. نه کاشکی و شکایتی.

گـنگم

گـنگم من

گـنگی که حتا خواب هم نمی بیند.




نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت  

یکشنبه 22 آبان1390

بی آسمان


  

گفت: دی شب دیدی آسمونو همه ستاره ها پیدا بودن؟

گفتم: مدت هاست سرم رو به آسمون برنگشته...

 

مدت هاست آسمان را از یاد برده ام، از بس چشمان به زمین دوخته شده اند. از بس جاذبه زمین زیاد است که دیگر کشش ستاره ها اثری ندارد.
روزی بود آنقدر غرق تماشای آسمان می شدم که مدام زمین می خوردم و ستاره ها خنده شان می گرفت. اما دیگر سرم سنگین شده و توان بالا آوردنش در من نیست..
همچنان چشمان من...
همچنان زمین...

 


نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 28 مهر1390

دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام



نشسته ام پشت میزی که همیشه توسط من اشغال می شود. هر وقت فکرم به سمت چپ خیره می شود، قفسه کتاب های انگلیسی با آن رنگ ها و اسم های کج و معوج، موج بر می دارند و هر گاه به راست کج می شوم ، یا هیکل مجید توی چشمم می رود یا آن کتاب های فرهنگ و دانش نامه و اینها.
کتاب های رمانتیسم دورم جمع شده اند، اما هیچ کاری از من ساخته نیست. درمانده شده ام. خیره مانده ام به صفحه نوت بوک. بغضی مبهم را می بلعم. این صفحه متروک را باز می کنم. خبری نیست. گویا صاحبش مرده است. وسوسه می شوم دوباره بنویسم. نمی دانم چرا باید بنویسم. نمی دانم چه را باید بنویسم. (یخ دستانم را که وا کرد، انگشتان خشکیده ام به کار نیامد..) از بس ننوشته ام قلاب ذهنم به هیچ جا گیر نمی کند. مات مانده ام و این کلمات بی پدر را می نگارم.

همه اش تقصیر کلمات نازلی است. کلمات یاغیِ زندانی ِ تیغ به دستم را می شوراند، پدر گلویم را در می آورد و من حتا نمی توانم بالا بیاورم شان. دست کم باید آن ها را که در سرفه های شبانه روی بالشم سرریز می شوند، کم کم کلمه کنم تا از پا نیفتادم.  
یکی از دست هایم را اینجا کاشته ام. چه بر می آید از یک دست، آن هم دست یخی؟ من به دو دست نیاز دارم، دستی که بخواند، دستی که بنویسد، هرچند سرد، هرچند یخی..


 می بینی! می بینی گم شده ام؟
از کلمات خیابان گردم پیدا نیست؟




نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 23 تیر1390

ظهیرالدوله-فروغ

 

 

 

اولین بار پیش فــروغ می رفتم. باورم نمی شد. قـبر در باغـچـه بود. کنار درخـتی سـبـز..
نا خود آگاه زمزمه ام شد :

دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و مو بر تنم سیخ شد و چشمانم مه آلود و دیگر مدام خوانده می شد:

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...

می دانستم، گفته بود من از سلاله ی درختانم اما باورم نمی شد.
سـبـز شده بود. حـقـیـقـت شده بود. خــدا شده بود.

به ریشه های درخت فکر می کردم که چگونه او را در بر گرفته اند و چگونه از فروغ سیراب می شوند...و پرستو های ذهنم در گودی انگشتان جوهری اش تخم می گذاشتند..

روزی برگشت و گفت:
اگر به خانه ی من آمدی برای من
 ای مهربان چراغ بیار...

من اما چراغی تاریک آورده بودم. چراغ دلم. که خود روشن کند..
دلم روشن بود و از او دور می شدم.
به تنه ی درختی که فــروغ بود، دست می کشیدم و می گفتم:

دست هایت را دوست می دارم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1 تیر1390

قانون کف خیابان

 

 

از مجید بخونید این پست رو:  قانون کف خیابان

 

 

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت  

دوشنبه 23 خرداد1390

نـيـچـه

 

 

پرسيد: کتاب ِ چيه؟
نشان دادم: اين است انسان ِ نيچه
خنديد و پرسيد: امتحان داري ديگه؟
- آره (کاملن جدي)
. از اين؟ (تعجب)
- آره
. کي؟
- نمي دونم. شايد تو قيامت. اما نمي دونم کي!

: خب اگر کار دست خداي شما باشد و بخواهد هي بپرسد و بپرسد، بايد نوبت به اين هم برسد، که متفکري بزرگ روي زمين زندگي کرده و حرف هاي بسياري گفته؛ چه کرده اي با دست رنج يک تفکر؟؟

عظمت حضرت نيچه از کلماتش پيداست. عظمت نه به اين معنا که انساني بود و کارهاي بزرگي کرد و رفت؛ به اين معنا که بـزرگ بود و انـسـان بود و قدرت مند. و مرزهاي قدرت و انديشه را از نوعي ديگر رسم کرد و بــودن را به نوعي ديگر و در وسعتي بس فراخ تر، و انسان را با تعريفي ديگر و مسووليتي عظيم تر نشان داد.
اما به جرات مي توانم بگويم که فـهم نـيـچـه بسيار مشکل است و اين سخت بودن به خاطر پيش فرض هاي پر صلابت و نافـرو ريـختـني ماست که ناخواسته برايمان ساخته شده و نادانسته مستحکمش کرديم.
فهم نيچـه مقدماتي مي خواهد که در تفکر شرقي امکانش نيست. تاريخ و فرهنگ شرق فضايي دارد که به کلي با ساختار وجودي و تفکري غرب تفاوت دارد. يعني گفتار نيچه بايد در کانتکست تفکر غربي و با آن پيش فرض ها فهم شود و داشتن آن پيش فرض ها براي ذهن شرقي محال است. کانتکست تفکر غربي فضاي متفاوتي است که دست کم براي نزديک شد به آن بايد مواجهه اي مستقيم و بدون پيش فرض داشت، که يک وجه آن چيزي است که نيچه اصرار زيادي به آن دارد، يعني شکستن بت ها و سنجش دوباره تمام ارزش ها.

 


 

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 18 خرداد1390

فـرو بـر مـرا

 

 

 

مجيد+ خواست دهان وا کند، من خواستم دهان وا کند، تو خواستي، او ..
اما اين زمين لعنتي هيچ وقت دهان وا نمي کند، هيچ وقت جايي پيدا نمي کنم خودم را بچپانم در آن، من مي مانم و خودم که آخر چرا؟  چرا بايد او آن گونه باشد و من اينگونه، و از من بخواهد، از من تمنا کند؟
از اينکه با کمک کردن و دادن مبلغ ناچيزي خودم را آرام کنم و وجدانم را به لبخند وا دارم، حالم به هم مي خورد.

چرا اينگونه است؟ از فرهنگم بايد بنالم يا از مملکتم يا از زياده خواران يا از خدا..؟
و باز مساله، مساله ي انسانيت است. او همان من هستم و من او.
و اي کاش اين فهميده مي شد. شايد اين گونه کمي از دردها مي کاستيم. بودن يک نفر در شرايطي يعني وضعيت خاص انسان. نکته اي که از نظرگاه دست اندرکاران رفاه مردم به دور است و نظرها هميشه به کليات.

من نمي فهمم اين عدالت را، اين قرار دادن هر چيز در جاي خودش را!
آي خدا من نمي فهمم و استخوانم تير مي کشد. نمي دانم کجايي؟ هستي، قايم شده اي، زنده اي،مرده اي، کجايي؟
فقط بگو چرا؟ اين چراي کشنده را پاسخ باش. تمام کن!

 

 

 


 

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

جمعه 30 اردیبهشت1390

Underground Man

 

 

 

نمی دانم جریانی دارد یا نه و اگر دارد جریانش از چه قرار است. هروقت با حامد و سیگار و چای و شب تنها می شویم، حسی سنگینم می کند و کـلـمـه نازل می شود.
خـانـه خودم همیشه جز تحمیل حس تنهایی، فضای دیگری و  هوایی دیگر نمی گیرد
آنجا بوی نـــم می گیرم. سرم به سقفـی می خورد که کسی رویش نشسته.
حالا که خوب نگاه می کنم من مرد زیــرزمـیـنـی نیستم. کسی بالای سرم نباید قدم بزند.

من خـانـه ای می خواهم که راه پـلــه ای داشته باشد به پــشـت بــام
و بساط تشک و متکا و فنجان و زیرسیگاری و کتاب و کاغذم را آن بالا پهن کنم

من چند متر جا می خواهم که در ِ فـــرار ِ پشت بام جلوی چشمم باشد. نه که راهی برای فرار باشد، تنها بشود در را دید!
بنشینم و تکیه بدهم به متکا و فقط بدانم دری هست.
من بدون در نفسم می گیرد..
فقط در باشد.  
دری به پشت بام، به آسمان ..
حتا در بسته ..
فقط  بـــــــــــــــاشــــــــــــــــــــد.

 

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 19 اردیبهشت1390

خستگی

 

 

 

زمانی هست که آن قدر انرژی داری که فکر می کنی هر کاری می توانی بکنی و به هزار راه نرفته خطر می کنی. اما روزی می رسد که دیگر توان هیچ کاری را نداری و فقط منتظر اتفاقی و برای اتفاق هیچ قدمی نمی توانی برداری. رمقی برای از پی اتفاق رفتن نداری. می نشینی تا هرچه قرار است بشود، بشود.
نشسته ام و چشم هایم را بسته ام و انگار قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد. یعنی قرار است هیچ اتفاقی نیفتد.

 

 

 

 

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 15 اردیبهشت1390

مرد بي باران

 

 

 

راه دوري ست..

تو در سرزمين بــارانــي و..

مــن ..

بي بـاران تـرين مـرد روي زمـين شده ام..

 

 

 

 اين شعر نيست، تنها سطرها رمق ادامه نداشتند.
کلمات حرف به حرف چکه مي کنند روی گونه های سردم. تا توانسم به آستين گرفتمشان اما..

 

 

 

 

 

پ.ن: 
         مردن هرگز به تلخي ِ فراموش کردن ِ يک بودن نيست.  (کافکا)

 

 

 

 

نوشته شده توسط دست یخی در |  لینک ثابت   •