شنبه 1 بهمن1390
مرد خسته
دست هایش را کنار صورتش پرانتز می کند
به شیشه نزدیک می شود
چیزی پیدا نیست
در را باز می کند
چشم می گرداند
هیچ چیزش به این کــافــه نمی خورد...
همان ساندویچ جـگـر را ترجیح می دهد.
یکشنبه 18 دی1390
فاصله ی گرم و سرد روزگار
همیشه بیرون کافه ایستاده و
می لرزد از سرما..
کاش دعوت قهوه ام را می پذیرفت
درخت لاغر و خجالتی..
...
آب یخ سفارش می دهم.
چهارشنبه 14 دی1390
کافه
یک دستم را روی این میز جا می گذارم
همین دستی که می نویسد...
کافه سپیدگاه
سه شنبه 13 دی1390
تخیل قهوه ای
سرم را که بلند می کنم
پشت پنجره رو به خیابان نشسته ای
موهای قهوه ای ات دیوار صورتت شده
انگار داری برایم شعر می نویسی
نگاهت می کنم
چرا نیامدی سر همین میز همیشگی؟
می آیم کنارت
تمرین های انگلیسی ات را می نویسی
سر بلند می کنی
چرا...
تو..
تو که تو نیستی!
شنبه 10 دی1390
یاد ِ باد
یک پایم را در کافه جا می گذارم
دستم را در باجه ی تلفن
چشمانم را پشت چراغ قرمز.
من تکه تکه، پخش می شوم در این شهر
آویزان به یک تار موی جا مانده در لای کتاب
ذره ذره با بــاد
به بــــاد می روم.
شنبه 10 دی1390
ترسم که اشک..
تاب دیدن اشک در من نیست ، اما تو گریه کن و سبک شو
اگر می توانستم اشک هایت را گریه کنم...
اگر می توانستم گریه کنم...
و من سنگین می شوم و من هر روز سنگین تر می شوم
سنگین
سنگین تر
سنگـــــ...ـین
سنگ...
چهارشنبه 7 دی1390
هم سایه مـورچه ها
بسته گردو و کشمش روی زمین مانده بود و پر ِ مورچه. بسته را روی گاز گذشتم که از این ارتفاع هرکه سهم خود را بردارد و برود.
شب که آمدم خانه دیدم همه ی مورچه ها کنار گاز مرده اند. سعید کنار گاز، سوسک کش ریخته بود.
یعنی اگر بسته را روی گاز نگذاشته بودم، الان با آذوقه به خانه برگشته بودند...
از صبح به جسد مورچه ها فکر می کنم...
شنبه 26 آذر1390
ماشین بخاری
از خواب بیدار شدم. اما هنوز چشامو وا نکردم صدای ماشین لباس
شویی میاد، اونم درست کنار من. تو همون حالت نیمه خواب با چشای بسته فکر می کنم که
الان من کجام؟ آخرین بار کجا خوابیدم؟ من که ماشین لباس شویی ندارم! یعنی یه جایی
توی آشپزخونه خوابیدم؟
هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم. چشامو هم نمی خواستم وا
کنم اما دیگه بیدارتر می شدم و حس فضولی بیشتر. چشامو باز کردم. خونه بودم و صدا
از بخاری که کنارش خوابیده بودم می اومد. در ِ کناری بخاری رو باز کردم ببینم آیا
دارند توی بخاری لباس می شورند؟!
صدای فس فس آتیش بود. پیدا کردم علت این صدا رو. برگشتم به پشت و درازکشیدم. سقف رونگاه می کردم و تو این فکر بودم که یعنی کی داره توی
بخاری ما لباس می شوره؟؟
سه شنبه 15 آذر1390
معجزه عروسک
گریه می کنی؟
مجلس عزا ست اما ...
هر وقت دست تو فشرده می شد، می خواندی
تو نـی نـی ِ کودک ِ خواهر ِ من بودی
و حال در آغوش بی جانش
گریه می کنی.
مجلس عزا ست اما
نمی دانستم عروسک ها هم می توانند گریه کنند
هر وقت دست تو را می فشردند، می خواندی
شاد می خواندی و اکنون
در آغوش ِ کودک ِ خواهر ِ من
- که برای همیشه خوابیده -
نشسته ای و دست اش را می فشاری
ناگاه
کودک ِ خواهر ِ من می خواند:
" عروسک قشنگ من تنها نشسته... ."
نمی دونم چرا یهو دلم خواست از نوشته های بیست سالگیم چیزی بذارم اینجا
اون وقت ها نمی دونستم این نوشته روشن و رسا هست یا نه. الان هم که خوندمش همین شک رو دارم.
یکشنبه 29 آبان1390
مردی که راه می رفت
زیر بـــاران قدم میزد. نگاهش را به زمین دوخته بود و قـطره هایی که به زمین می خوردند را نـگاه می کرد. پـاهـایش مدام در قـاب چشمانـش پیدا می شدند. و او راه می رفت و مرور می کرد، روزها و شب هایی را که چه قدر از تــن خـود رهـا می شد، وقتی زیر بـاران راه می رفت.
آسمان را نگاه می کرد و قطره ها به سر
و صورتش می خوردند. چشمـانش را تنگ می کرد و گوشه ی لب ها را می کشید و بالا میداد.
یک قدم بزرگ تر برمی داشت. دست هارا باز می کرد. چرخ می زد. سه قدم می دوید. به
هوا می پرید. می چرخید. عاشق بود. عـاشق بـاران و هرچه که شبیه بـاران بود.
شب بود. داشت راه می رفت و به کلمات
نامفهوم بـاران گوش می داد. گنگ بود. انگار ذهنش خیره شده بود به دیـواری که نبود.
آرام قدم برمی داشت. چشمهایش به زمین دوخته و دست هایش در جیب بود. قطره های بـاران
از سر و پیشانی و ابروهایش سر می خورد و جای خالی اشک های نداشته اش را بر گونه ها
پر می کرد.
مات ِ قاب خالی از تصویری بود که مقابلش نقش بسته بود و هیچ از آن سر
در نمی آورد..
راه می رفت..
راه می رفت..
راه می
رود..
و شاید باز راه برود.
اما نمی داند دیگر کیست،
کجاست و چرا ؟
بـاران می بارید..
می بارد..
می بارد..
و حتمن خواهد بارید.
اما او دیگر نمی داند، چه
چیز سر جایش نیست ؟
یکشنبه 29 آبان1390
گـنـگ خواب نـدیده
کلمات رنگ می بازند. صدا ها قطع می شود. تصاویر مبهم
و دیگر جمله ای در من شکل نمی گیرد. نه سوالی. نه چرایی. نه کاشکی و شکایتی.
گـنگم
گـنگم من
گـنگی که حتا خواب هم نمی بیند.
یکشنبه 22 آبان1390
بی آسمان
گفت: دی شب دیدی آسمونو همه ستاره ها پیدا بودن؟
گفتم: مدت هاست سرم رو به آسمون برنگشته...
مدت هاست آسمان را از یاد برده ام، از بس چشمان به زمین
دوخته شده اند. از بس جاذبه زمین زیاد است که دیگر کشش ستاره ها اثری ندارد.
روزی بود آنقدر غرق تماشای آسمان می شدم که مدام زمین می خوردم و ستاره ها خنده
شان می گرفت. اما دیگر سرم سنگین شده و توان بالا آوردنش در من نیست..
همچنان چشمان من...
همچنان زمین...
پنجشنبه 28 مهر1390
دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام
نشسته ام پشت میزی که همیشه توسط من اشغال می شود. هر وقت فکرم به سمت چپ خیره
می شود، قفسه کتاب های انگلیسی با آن رنگ ها و اسم های کج و معوج، موج بر می دارند
و هر گاه به راست کج می شوم ، یا هیکل مجید توی چشمم می رود یا آن کتاب های فرهنگ
و دانش نامه و اینها.
کتاب های رمانتیسم دورم جمع شده اند، اما هیچ کاری از من ساخته نیست. درمانده شده ام.
خیره مانده ام به صفحه نوت بوک. بغضی مبهم را می بلعم. این صفحه متروک را باز می
کنم. خبری نیست. گویا صاحبش مرده است. وسوسه می شوم دوباره بنویسم. نمی دانم چرا
باید بنویسم. نمی دانم چه را باید بنویسم. (یخ دستانم را که وا کرد، انگشتان
خشکیده ام به کار نیامد..) از بس ننوشته ام قلاب ذهنم به هیچ جا گیر نمی کند. مات
مانده ام و این کلمات بی پدر را می نگارم.
همه اش تقصیر کلمات نازلی است. کلمات یاغیِ زندانی ِ تیغ به دستم را می شوراند،
پدر گلویم را در می آورد و من حتا نمی توانم بالا بیاورم شان. دست کم باید آن ها
را که در سرفه های شبانه روی بالشم سرریز می شوند، کم کم کلمه کنم تا از پا
نیفتادم.
یکی از دست هایم را اینجا کاشته ام. چه بر می آید از یک دست، آن هم دست یخی؟ من به
دو دست نیاز دارم، دستی که بخواند، دستی که بنویسد، هرچند سرد، هرچند یخی..
می بینی! می بینی گم شده ام؟
از کلمات خیابان گردم پیدا نیست؟
پنجشنبه 23 تیر1390
ظهیرالدوله-فروغ
اولین بار پیش فــروغ می رفتم. باورم نمی شد. قـبر در باغـچـه بود. کنار درخـتی سـبـز..
نا خود آگاه زمزمه ام شد :
دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و مو بر تنم سیخ شد و چشمانم مه آلود و دیگر مدام خوانده می شد:
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...
می دانستم، گفته بود من از سلاله ی درختانم اما باورم نمی شد.
سـبـز شده بود. حـقـیـقـت شده بود. خــدا شده بود.
به ریشه های درخت فکر می کردم که چگونه او را در بر گرفته اند و چگونه از فروغ سیراب می شوند...و پرستو های ذهنم در گودی انگشتان جوهری اش تخم می گذاشتند..
روزی برگشت و گفت:
اگر به خانه ی من آمدی برای من
ای مهربان چراغ بیار...
من اما چراغی تاریک آورده بودم. چراغ دلم. که خود روشن کند..
دلم روشن بود و از او دور می شدم.
به تنه ی درختی که فــروغ بود، دست می کشیدم و می گفتم:
دست هایت را دوست می دارم.

دوشنبه 23 خرداد1390
نـيـچـه
پرسيد: کتاب ِ چيه؟
نشان دادم: اين است انسان ِ نيچه
خنديد و پرسيد: امتحان داري ديگه؟
- آره (کاملن جدي)
. از اين؟ (تعجب)
- آره
. کي؟
- نمي دونم. شايد تو قيامت. اما نمي دونم کي!
: خب اگر کار دست خداي شما باشد و بخواهد هي بپرسد و بپرسد، بايد نوبت به اين هم برسد، که متفکري بزرگ روي زمين زندگي کرده و حرف هاي بسياري گفته؛ چه کرده اي با دست رنج يک تفکر؟؟
عظمت حضرت نيچه از کلماتش پيداست. عظمت نه به اين معنا که انساني بود و کارهاي بزرگي کرد و رفت؛ به اين معنا که بـزرگ بود و انـسـان بود و قدرت مند. و مرزهاي قدرت و انديشه را از نوعي ديگر رسم کرد و بــودن را به نوعي ديگر و در وسعتي بس فراخ تر، و انسان را با تعريفي ديگر و مسووليتي عظيم تر نشان داد.
اما به جرات مي توانم بگويم که فـهم نـيـچـه بسيار مشکل است و اين سخت بودن به خاطر پيش فرض هاي پر صلابت و نافـرو ريـختـني ماست که ناخواسته برايمان ساخته شده و نادانسته مستحکمش کرديم.
فهم نيچـه مقدماتي مي خواهد که در تفکر شرقي امکانش نيست. تاريخ و فرهنگ شرق فضايي دارد که به کلي با ساختار وجودي و تفکري غرب تفاوت دارد. يعني گفتار نيچه بايد در کانتکست تفکر غربي و با آن پيش فرض ها فهم شود و داشتن آن پيش فرض ها براي ذهن شرقي محال است. کانتکست تفکر غربي فضاي متفاوتي است که دست کم براي نزديک شد به آن بايد مواجهه اي مستقيم و بدون پيش فرض داشت، که يک وجه آن چيزي است که نيچه اصرار زيادي به آن دارد، يعني شکستن بت ها و سنجش دوباره تمام ارزش ها.
چهارشنبه 18 خرداد1390
فـرو بـر مـرا
مجيد+ خواست دهان وا کند، من خواستم دهان وا کند، تو خواستي، او ..
اما اين زمين لعنتي هيچ وقت دهان وا نمي کند، هيچ وقت جايي پيدا نمي کنم خودم را بچپانم در آن، من مي مانم و خودم که آخر چرا؟ چرا بايد او آن گونه باشد و من اينگونه، و از من بخواهد، از من تمنا کند؟
از اينکه با کمک کردن و دادن مبلغ ناچيزي خودم را آرام کنم و وجدانم را به لبخند وا دارم، حالم به هم مي خورد.
چرا اينگونه است؟ از فرهنگم بايد بنالم يا از مملکتم يا از زياده خواران يا از خدا..؟
و باز مساله، مساله ي انسانيت است. او همان من هستم و من او.
و اي کاش اين فهميده مي شد. شايد اين گونه کمي از دردها مي کاستيم. بودن يک نفر در شرايطي يعني وضعيت خاص انسان. نکته اي که از نظرگاه دست اندرکاران رفاه مردم به دور است و نظرها هميشه به کليات.
من نمي فهمم اين عدالت را، اين قرار دادن هر چيز در جاي خودش را!
آي خدا من نمي فهمم و استخوانم تير مي کشد. نمي دانم کجايي؟ هستي، قايم شده اي، زنده اي،مرده اي، کجايي؟
فقط بگو چرا؟ اين چراي کشنده را پاسخ باش. تمام کن!
جمعه 30 اردیبهشت1390
Underground Man
نمی دانم جریانی دارد یا نه و اگر دارد جریانش از چه قرار است. هروقت با حامد و سیگار و چای و شب تنها می شویم، حسی سنگینم می کند و کـلـمـه نازل می شود.
خـانـه خودم همیشه جز تحمیل حس تنهایی، فضای دیگری و هوایی دیگر نمی گیرد
آنجا بوی نـــم می گیرم. سرم به سقفـی می خورد که کسی رویش نشسته.
حالا که خوب نگاه می کنم من مرد زیــرزمـیـنـی نیستم. کسی بالای سرم نباید قدم بزند.
من خـانـه ای می خواهم که راه پـلــه ای داشته باشد به پــشـت بــام
و بساط تشک و متکا و فنجان و زیرسیگاری و کتاب و کاغذم را آن بالا پهن کنم
من چند متر جا می خواهم که در ِ فـــرار ِ پشت بام جلوی چشمم باشد. نه که راهی برای فرار باشد، تنها بشود در را دید!
بنشینم و تکیه بدهم به متکا و فقط بدانم دری هست.
من بدون در نفسم می گیرد..
فقط در باشد.
دری به پشت بام، به آسمان ..
حتا در بسته ..
فقط بـــــــــــــــاشــــــــــــــــــــد.
دوشنبه 19 اردیبهشت1390
خستگی
زمانی هست که آن قدر انرژی داری که فکر می کنی هر کاری می توانی بکنی و به هزار راه نرفته خطر می کنی. اما روزی می رسد که دیگر توان هیچ کاری را نداری و فقط منتظر اتفاقی و برای اتفاق هیچ قدمی نمی توانی برداری. رمقی برای از پی اتفاق رفتن نداری. می نشینی تا هرچه قرار است بشود، بشود.
نشسته ام و چشم هایم را بسته ام و انگار قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد. یعنی قرار است هیچ اتفاقی نیفتد.
پنجشنبه 15 اردیبهشت1390
مرد بي باران
راه دوري ست..
تو در سرزمين بــارانــي و..
مــن ..
بي بـاران تـرين مـرد روي زمـين شده ام..
اين شعر نيست، تنها سطرها رمق ادامه نداشتند.
کلمات حرف به حرف چکه مي کنند روی گونه های سردم. تا توانسم به آستين گرفتمشان اما..
پ.ن:
مردن هرگز به تلخي ِ فراموش کردن ِ يک بودن نيست. (کافکا)
چهارشنبه 14 اردیبهشت1390
کـلاه قـرمـزي و حکومـت
با خودم فکر مي کردم اين مملکت ديگر روي آرامش را نخواهد ديد و از ديد من اگر تا يکي دو سال پيش هنوز اميدي به آتش خاکستري بود، ديگر آن هم وجود ندارد. آب سردي روي خاکسترها ريخته شده که ديگر هيچ جرقه اي نگيرد.
تا امروز اين صفحه را براي تـنـهايي هاي خودم نگه داشته بودم؛ بي اجتماع، بي کشور، بي سياست. و اگر چيزي گـلـويم را مي خاراند، جاي ديگر خالي مي کردمش. اما ديگر اين اضطراب ها و تشويش ها به تمام لحظات و کنج هاي زندگي ام کشده شده و اين کـنـج دنــج مرا آلوده به اين کلمات مشوش کرده است. و زندگي ها اين گونه شده و روان ها ديگر آرام نيست. شايد تا چند سال پيش اگر کسي مي خواست کاري به کار کسي نداشته باشد و سرش در لاک خودش زندگي کند مي شد؛ اما ديگر مجال تنفس تنگ تر شده و دايره حق مندي براي زندگي کوچک تر.
براي ديدار موزه باغ ملک رفته بوديم. روزي در اين ديار فردي به نام حاج حسين ملک کل دارايي خود را در ميان سالي وقف عام مي نمايد و مجموعه اي فرهنگي در باغي زيبا تاسيس مي کند و مي گويد کسي که به اين کتاب خانه مي آيد حتمن نياز دارد جايي استراحت کند، کافه برود، گپي بزند و کافه نادري و مخلفات را راه مي اندازد و در وقف نامه اش مي نويسد براي تمام ساکنان ايران بدون لحاظ مليت و دين و نژاد. اما امروز مجبوري جواب گوي حرفي که به ديوار خانه ات مي زني باشي.
نفس در اين فضا براي مـن ِ تنهاي بي عار ِ سر در لاک سنگين است، چه رسد به آنکه زخمي دارد.
روزي مـشـيـري گفت: صحبت از پژمردن يك برگ نيست / واي جنگل را بيابان ميكنند...
و گفت: ...گفتگو از مرگ انسانيت است.
و امروز قفس همان قفس است، با رنگ و لعابي نو. با اين تفاوت که ما بزرگ تر شده ايم و قفس برايمان تنگ تر شده است.
و آن سکانس فيلم زندگي من -کلاه قرمزي- از ذهنم مي گذرد که کلاه قرمزي به اشتباه سوار ماشين آموزشگاه رانندگي مي شود و به راننده مي گويد: بـريـم. ... و راننده وقتي به سمت ديوار مي رود و نمي داند چه کند و ترمز کجاست، کلاه قرمزي مي گويد:
هـيـچ توجه کرديد اين ديـوار با چه سرعتي داره به سمت مـا مـياد ؟!!
شنبه 10 اردیبهشت1390
چشم هايم را خط خطي مي کنم
پرده شيشه اي سياه کشيده ام مقابل چــشمــانم. اين گونه آرام ترم، در شهر خودم قدم مي زنم، در شهري که در آن هيچ کس نيست. وقتي عينک نميزنم حس عــريـــان بودن دارم؛ انگار شانه ام هي چپ و راست به عابران مي خورد.
...
و من مي دانم آن مــرد هيچ گاه از پشت عينک آفتابي اش مرا نگاه نمي کند و من با اينکه مي دانم مرا نگاه نمي کند، از پشت عينک آفتابيم نگاهش نمي کنم.
فقط تند از کنار خـودم در نمي دانم فردا يا چند روز و چند سال احتمالي ِ خودم رد مي شوم.
از کنار آن مـــــــرد با عينک سياه ، با عصاي سفيد ..
پ.ن: بابا عينک سياه داد.
من عينک سياه را دوست دارم.
در استقبال از اين پست حـــامـــد
شنبه 3 اردیبهشت1390
شب خانه روشن مي شود
نمي شود مثل داســتـــان ها شوي؟؟؟
بيايي در ِ خـــانــه ام را بـزنـي و بگويي آمده ام براي هميشه ايـــنــجــا بمانـم
و من از تعجب خـشکم بزند و يـادم برود که آرزويـم همين بوده!
مرا کنار بزني، وارد خانه شوي و بگويي چرا دم در ايستاده اي،
به خود بيايم ، چمـدانت را بياورم تو ، بگويم الان چاي دم مي کنم و در حالي که نمي دانم به چه فــکـر مي کنم به حرف هايت که از راه و خستگي مي گويي گوش کنم...
و دوباره به زندگي فکر کنم و به تمام ترديدهايم و ندانم که چه کار بايد بکنم
و تو لـب خـندي بزني و با آرامـــشت مرا به صــبر دعوت کني
و چشم هايت بگويند همه چيز درست مي شود به چيزي فکر نکن
و بـه هـمـيـن ســـادگـي زنــــدگي شـروع شود..
شنبه 3 اردیبهشت1390
آرزوي يک مفت خور
در تاکسي نشسته ام، پشت چراغ قرمز شب مي ايستد، دختري کنار مادرش پشت وانت نشسته و سرش را به ديوار اتاقک وانت تکيه داده و مرا نگاه مي کند، سرم را پايين مي اندازم ، از نگاهش خجالت مي کشم، نگاهش پر از حسرت و خستگي و درد است؛ شايد من به اين ها حساس شده ام اما از اين نگاه ها بسيار ديده ام، نگاه هايي ديده ام که مي گفتند:چه کنيم، راضي نباشيم چه کنيم، بالاخره بايد سر کرد.
نگاه هايي که مي گفتند: خوش به حالتان که داريد و منت ديگران بر سرتان نيست. دخترکي که مي گفت خوش به حالت پسر هستي. زني که کنار شوهرش بود خواسته اي ديگر داشت، پسري که مي گفت: نه قيافه اي داريم که دخترها توجه کنند، نه ماشيني که کسي را سوار کنيم.
و دختري که به خاطر قيافه اش اميد هيچ اشتراک آينده اي را با کسي نداشت اما لبخند مي زد. از همه اين نگاه ها خجالت مي کشم و بغضم مي گيرد و احساس مي کنم مسئول تمام اين ها من هستم ، مني که هستم و حضور دارم و بخشي از فرهنگ اين جامعه هستم. اين مملکت سوخته، اين مردمان سوخته، و اين همه و بيش از اين همه دردها را که مي فهمد؟ نه حکومتي که امروز و فرداي ما را چپ و راست مي کند و براي دنيا برنامه دارد و نه آن که به کرسي حقوق بشر تکيه زده. اين بشر کجا چگونه توسط چه کس و با چه مولفه هايي فهم مي شود؟ يک انسان يعني تمامي انسان ها و مساله ي يک کودک مساله کل بشريت است و اين فهميده نمي شود و اين مبناي هيچ حکومت و ناظر و عاملي نيست.
کوچک تر از اين که بودم فکر مي کردم کاش مي توانستم وسيله اي اختراع کنم که آرزو هاي مردم را از دلشان بخوانم و برآورده کنم و کاري کنم که کسي نتواند عصباني شود و داد بزند، يا تمام پدرهاي دنيا را پول دار و مهربان کنم، بعدها گفتم کارخانه اي بسازم وهر بيکاري را کارمند کنم ، و همچنان با نيازها و عقده هاي خودم دنيا را مي ساختم و بزرگ تر مي شدم و هرچه بزرگ تر مي شدم و توانايي هايم را مي ديدم آرزوهايم کوچک تر مي شد. حتا روزي وقتي معني بعضي نگاه ها را مي فهميدم مي گفتم کاش مي توانستم هم بستر تمام پيربيوه هاي دنيا شوم که حتا در مخيله شان هم ديگر فکر به خواهش هاشان نارواست، يا شوهر تمام دختراني شوم که صورت ظاهرشان را زشت مي خوانند و سيرت شان سرشار از زيبايي ست .
دوست داشتم، دوست داشتم پدر تمام پسر بچه ها و دختر بچه هاي يتيم شوم برايشان سقفي بسازم و با آن ها زندگي کنم و فکر مي کردم اگر به جاي فکر به اختراعات و تغيير دنيا سي چهل بچه را بزرگ کنم برايم بس است.
و امروز فکر مي کنم هيچ کاري در اين دنياي لعنتي و در اين کشور لعنتي تر نمي توانم انجام بدهم فقط تا مي توانم بايد حواسم باشد تا خواسته يا ناخواسته دردي بر درد کسي نيفزايم و در نهايت اگر بشود لبخندي بر لبي بنشانم تا دردهايش را فراموش کند..
دخترک همچنان به من زل زده، آيا مي تواند اين فکرها را از چشمانم بخواند؟ شايد او هم از نگاه خسته و پرحسرت من غم ناک است..
چهارشنبه 31 فروردین1390
حکم
وقتي خود را نمي تواني بشناسي، شناخت ديگران مي شود پيشکش براي عمه ي آذر خانوم!
مي دانم فوري رد خواهي کرد، خودت را اذيت نکن، نمي گويم محال است شناخت، هرچند هست!
فرض بگير که بسيار مشکل است شناختن کسي، با اين حساب چطور به خودمان اجازه مي دهيم در مورد ديگران حــکــم صادر کنيم و قـضــاوت کنيم؟
اين موضوعي است که گريبان بشر گرفته و ول کن هم نيست، لايه هاي بسيار تو در تويي دارد، به هر چه که نگاه مي کنيم، به رفتار و واکنش ها و نگاه هامان، به لحظه لحظه زندگي، پر است از حکم دادن پر است از قضاوت.
و با اين قـضـاوت ها و حـکـم هاست که درد بر درد مي افزاييم..
اگر خوب نگاه کني مي بيني انسان بدون قضاوت زنده نمي ماند، يعني اگر يک جوري اين خرخره ي قضاوت را بگيري تمام است.
فراري نيست از قضاوت يعني ضرورت ِ بــودن اين را اقتضا مي کند، اما تا حد ممکن مي توان تقليل داد اين قضاوت ها را، تا جاي ممکن اگر بتوانيم به ديگران بدون پيش زمينه و بي قضاوت نگاه کنيم، تمام انسان ها به هر نوعي که باشند محترم مي شوند و مي بيني نا محترم بودن يک انسان يعني نامحترم بودن انسانيت.
اگر اين تقليل طاقت فرسا را در درونمان انجام داديم مي توانيم به اين فکر کنيم که حالا که امکان اين وجود ندارد که از درد ديگران بکاهيم دست کم به دردشان نيفزاييم و ببينيم که قضاوت چقدر دردناک است، نه فقط ديدن اين که دارند قضاوت مي کنند، و نه حتا اينکه داريم قضاوت مي کنيم بلکه درد آنجاست که متوجه حضور خود در اين جهاني و متوجه اين هستي که موجود ِ ممکن بودن يعني چه و متوجهي که مبتلاييم و هيچ کس را از اين ابتلا گريزي نيست.
درد دارد امـکـان،
درد دارد قـضـاوت،
درد دارد ابـتـلا...
سه شنبه 23 فروردین1390
شـنـاخـت
در تمامي لحظات به خـودم مي انديشم ، به اين مـني که هستم ، به تمامي آنچه مـن را شکل داده؛ وقتي به لايه هاي مــن در حالي که مساله اي را بررسي مي کند يا در واکنش مقابل عملي يا موجودي قرار مي گيرد فکر مي کنم، رد پاهاي بسياري از انسان ها را مي بينم؛ تمام انسان هاي دور ونزديک، پدر ، مادر، عمه، معلم، سرايه دار، کتاب فروش، گدا، ره گذر، راننده تاکسي، رهبر، رئيس جمهور آمريکا، جد هفتم الکس هيلي، آغامحمد خان قاجار، نويسندگان اين وبلاگ ها و اصلن تمام مردم دنيا؛ نه بيشتر، تمام موجودات از شيري که در باغ وحش مشهد است تا مگسي که الان بالاي سرم تند تند فحش مي دهد..
مـن تشکيل شده ام از تمام انسان ها، از تـاريـخ، فرهـنگ، زبـان و... و لحظه اي نمي توان از اين پس زمينه گريخت.
هرچه فکر مي کنم و به هرچه فکر مي کنم در اين چهار چوب خواهم بود، حتا اگر از امروز عقيده اي ديگر و مشي اي ديگر داشته باشم و در سرزميني ديگر زندگي کنم. همين که در اين لحظه روايت مي کنم، چه مي گويم و از چه مي گويم و چگونه مي گويم همه برآيند تمام اين مولفه ها هستند.
حال با تمام اين ها و با تمام بيش از اين ها چگونه مي شود خــود را شناخت و به چه ميزان از خــود مي توان احاطه داشت و خود را فهميد؟
هر چه بيشتر به خــود فکر مي کني وسعت و عمق اين ماجرا بيشتر نمايان مي شود؛ آن قدر پيش مي روي که مي بيني فکر تو بيشتر از عمقي خاص و وسعتي محدود نمي تواند پيشروي کند و ريشه هايت را بشناسد؛ پيش رو پر است از نمي دانـم هـا!
پس به کلي ها فکر مي کني و فکر ميکني بهتر است به همين کلي ها سر و ساماني بدهي که بيشتر منشا شناخت شود.
وقتي به اين نتيجه مي رسي از خود سوال مي کني با اين بساطي که براي شناخت خــود به راه بايد بيفتد ديـگـري چه مي شود؟ آيا کـسـي را مي توان شناخت؟ وقتي که فکر مي کنيم کـسـي را شناخته ايم در واقع روي چه دريافت هايي از طرف مقابل حساب کرده ايم؟
بهتر بيان کنم: شخص مورد نظر چه رفتارها و واکنش هايي را بر مبناي کدام پس زمينه ها و ذهنيت ها در کدام بـازه ي زماني بروز مي دهد؟ و ما از بين اين رفتارها به کـدام ها توجه مي کنيم؟ با چه پس زمينه و ذهنيتي در کدام مرحله از رشد فکري و شخصيتي مان به بررسي آن مي پردازيم؟
(حال که مي رود اين همه راه را؟!! کسي مي گفت روان شناسان پفيوسان تاريخ اند!! از کسي يا گروهي معذرت نمي خواهم به من چه که چه گفته؟)
دوباره سوالم را مطرح مي کنم: آيا مي توان ديــگــري را شناخت؟
دوشنبه 24 آبان1389
...
می دانی اشک کسی را خوردن ...
...
مـن نـمـک گـیر چشـمان تـــوام!
جمعه 21 آبان1389
معتاد راه رفتن شبانه شده ام
سخن گفتن مطمئن ترین خاموشی هاست نه سکوت.!!
کیرکگور
یکشنبه 9 آبان1389
احـمـقـانـه بــخــنـــد
هرچه ژرف است نقاب دوست دارد؛ و اما ژرف ترین چیزها از تصویر و تمثیل نیز بیزارند زیرا آن ها را به نحوی می شـــناشـنــد
...ماجراهایی هست چنان لطیف که به جاست با یک خشونت فرو پوشانده و نــاشناخــتنی شود...
بدترین کارها نیست که آدمی را از همه بدتر شرمنده می کند، تنها فریب نیست که خود را در پس نقاب پنهان می کند-وچه حسن ها که در فریب نیست.
من تصور توانم کرد کسی را که چیزی گران بها و آسیب پذیر برای نهان کردن دارد و بدان خاطر گرد و درشــت، همچون چیلک شرابی زنگار فام و کهنه و تسمه کشیده، از خلال زندگی می غلتد زیرا ظرافت شرمش چنین می طلبد.
کسی که شرمی ژرف دارد با سرنوشت ها و تصمیم های ظریفش نیز در راه هایی روبرو می شود که کمتر کسی را بدان ها راه است و نزدیکان و محرمانش نیز نمی باید از آن ماجرا خبر دار شوند خطری که در کمین زندگی اوست از چشم آنان پنهان است، و همچنین ایمنی باز یافته ی زندگیش.
چنین مـــرد نــهـان کـار که به غریزه برای خاموش ماندن و دم نـزدن از راز خویش به گفتار نیاز دارد، و گـریــزش از ارتباط حد و اندازه ندارد، می خواهد به جای وجــــود حقیقی اش نقـابی از او در دل و در سر دوستانش همه جا بگردد ...
به علاوه بر گرد هر جان ژرف نـقـابــی پیوسته می روید که علت آن تفسیرهای نادرست، یعنی تفسیرهای سطحی از هر کـلـمـه و هر گـام و هر نشانه ی حیـات اوست.
فراسوی نیک و بد - نـیـچـه
!!
جمعه 30 مهر1389
فریاد زیر آب
شناور روی آب
- و دختری
با خرگوش سفید
از کنار ساحل می گذرد... -
موج ها بی امان
به صورتم می زنند
من ، هیچ لب خندی را
به پایان نبرده ام.
*چندین سال پیش نوشتم این را
و همچنان موج ها...
و لب خند ها....

