تبليغاتX
دســت یـــــخـــــی
 

 

 

اين چرك نوشته هاي سياه و زخمي شعر نيستند ، به هيچ وجه ؛ تنها هيجان و خلجان دست راستم است كه خودكار را بغل كرده  و تاريك خانه ي ذهن بالاي پشت بام دراز كشيده ي من است ، من حالم خوب است لبخند مي زنم با مردم صحبت می كنم حتي لطيفه هم تعريف مي كنم شايد زندگيم نارنجي باشد اما خودكارم سياه مي نويسد ،
اين سياهي ها رنگ روزم نيست ، رنگ روزگار است...

 

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

قـهوه دم مي كنم
نصـف قاشق سيانور به فنجانت مي ريزم
لب خند كه مي زني
مي گويم :
              "قـهوه ات سرد شده
                بگذار عوضش كنم"
اين كار هر شب من است
...
و من چند سال است كه مي خواهم بكشمت!

 

 


+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت
توسط هـادی
 

در سیاه می شود
دیوار سیاه می شود
دستم سیاه...
روی میز
دسته ی مبل
پیـشانی من
دست خـودت
...
به هر جا نـگاه می کنی
رنگ چشمانت رویش می مانند
دلم؟؟
نه...
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

این نـردبـان
به خیابانی می رسد که رد پای تــو روی جدول هایش
حجـم شـعـر مـرا پـر می کند
هر صـبـح
با چشمان بسته روی جدول ها راه می روم
و شـــب ها
بـر مـی گـردم و
جــای پــایــم را
کـلـمـه کـلـمـه سـیـاه می کنم.

 

 


+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

می گردم و پاکت سیگار را پیدا می کنم ،  می نشینم روی سرامیک های کف آشپزخانه؛  چقدر این گوشه را دوست دارم ،  یاد آن روزها افتادم که در راه پله ی پشت بام خانه حامد می نشستم و سیگار و چای و شعر ،  چای و شعر و سیگار ،  شعر و سیگار و چای....  شعر و سیگار و تــــو....

روی لبم می گذارم و می گیرانم ، دود ِ کبود و خاکستری،  آرام و لغـزان بالا می رود، انگار می روی ُ دامن سفیدت را باد تکان می دهد ، چای می نوشم و سیگار،  و تـــو کلمه کلمه در من شکل می گیری،  دود پیش می رود و بالا می رود و تصویر ِ هاشور خورده ی روزهایی را می بینم که واژه واژه در من شکل می گرفتی و دودهــــــــــا...

نمی دانم با دود چه نسبتی داشتی که هر وقت سیگاری می گیراندم با آن دامن سفید پیدایت می شد؛  دیگر صدایت نمی زنم و  سیگار پی ِ سیگار ،  اما تو هم ندانستی چرا سیگار می کشم!

چقدر دلم خواست بـــــرف ببارد و  مثل آن زمستان با کلاه و کاپشن قدم بزنم   و صدای له شدن برف ها را گوش کنم و  رقص دانه های برف را زیر نور خیابان نگاه کنم ، و با  دست های یخ زده ( دست هایی که از همان روز یـخی ماند) سیگارم را به دهانم نزدیک کنم، شانه ها را جمع کنم و بخار دهانم با دود آمیخته بالا رود و تـــــو هم رنگ بـرف..  در آن سپیدی رنگ سرخ و گرم لبانت دیدنی بود
تو سردت نبود و  من با کلاهی که تا نیمه ی چشمانم پایین آمده بود  شانه ها را بالا زده ، با چشم های جمع شده از سوز سرما نگاهت می کردم و  هی پکی عمیق می زدم  و با تمام وجود پس می دادم که نــزدیـک تر شوی که پـــر رنـــگ تر شوی...

روی سرامیک های کف آشپزخانه نشسته ام ، نفسم را بیرون می دهم ، دود به سمت پنجره می رود.. از پنجره ی آشپزخانه بیرون می روی...

هر وقت به بودنت شک می کنم بی درنگ سیگاری می گیرانم و تــــــو...

خیالت دست بردار نیـــست
ببخش  راستی تـــــــو..

تــــــــــــــــــــــو
کـه هـسـتــــــــــــــــــی؟؟؟!!




+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

انگار تا سیگاری نگیرانم کلمه ها گم می شوند ، دودها را عمیق  فرو می بلعم تا کلمات را خفه کنم ، تا نگه شان دارم ، تا خفه خون بگیرم ، تا..

....

....

نه انگار نمی شود
این کلمات خفه نشدنی را کجا گیر بیندازم؟


 


+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

می خواهم بخوابم و
بی صدا بروی
می خواهم یک فصل بخوابم و
بی آنکه صدایم کنی بروی
چمدانت را که بستی
خود را به خواب می زنم..
من
شکارچی ِ خرسم.

 


+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

.  مرد گل فروش لبخند زد و گفت: گل طبيعي نداريم ؛ به دور و برم نگاهي كردم ، حالم به هم خورد، ميان پلاستيك هايي به شكل گل و درخت  ايستاده بودم، آنهمه گل مصنوعي يك جا نديده بودم، اداي تمام گل ها را در آورده بودند، چه كسي اولين بار گل مصنوعي را ساخت؟؟


 .  جايي مهمان بودم ، تمام خانه گل دان هايي بود با درخت ها و گل هاي مصنوعي، در آن جنگل متنوع حتي يكي واقعي نبود، كاج و نخل مرداب و درخت پرتقال و  رز  و...
.

.  سالگرد مادربزرگ بود به دايي گفتم اين گل ها را كجا مي بري؟ گفت: سر قبر مي خواهم پرپرشان كنم؛ در دلم گفتم : بي تابش نكن، آخر مادربزرگ تاب ديدن گل هاي پرپر را ندارد...


 .  براي عزيزي شاخه گلي گرفتم ، گل هاي چيده شده ي فروشگاه را نگاه مي كردم، اين همه گل آيا به دست محبوب ها خواهد رسيد؟ يا بر سر مزاري گذاشته خواهد شد؟ يا...


 .  به رز هاي حياطمان نگاه مي كردم، من از اين ها نمي توانم بچينم؛ به مادر بزرگ گفته بودم اين گل ها را همين جا كه هستند با خاك و ريشه شان به تو هديه مي كنم..


 .  سر سفره مربا آوردند؛ 
        اين چيست؟؟؟؟!!!!!
      - مـربـاي گـل!
       مــربـاي گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل؟؟؟؟؟؟

حالم بد شد، تصور كردم كسي نشسته باشد و آن همه گل را پرپر كند تا بخوَرد ِشان، مگر در دنيا مربا كم است كه بخواهند گـل را هم مربا كنند؟؟!!



 ..  به سرنوشت محتوم گل ها مي انديشيدم و اينكه در اين دنيا هيچ چيز سر جاي خودش نيست.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

دیـــــوانــــــگـــی!
چه سـلوک زیـبـایی
آزادی بـی بـهـانـه
بی اعـتـنا به هـر آن چه تو را بـنـــد است
گـسیخـتـه از زنـجـیـرهایی که تو را انـســان می کند..




 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

در شبی بس ظلمانی ، آرام  بی آنکه ببینم ، قدم از قدم بر می دارم، تنها و بی پناه ؛ اما شرار کوچکی از ژرفنای دل بی قرارم امید ِ نور می دهد ؛ هنوز می توانم امیدوار باشم ، پس هنوز می توانم باشم.
 گاهی ، آنی حس می کنم  خنکای آن نسیم ِ بی دریغ را  و  در سنگین ترین  سکوت ِ ابتلا  آوار ِ نگاهی ناشناس اما آشنا را..
من به دست ِ او  روزی بزرگ خواهم شد ، روزی.. آفتاب خواهم شد..

 

 


امشب، شب ِ کسی ست  که دستان ناپاکم ، یارای نوشتن از او را نداشت،
حسرت ِ جای خالی ِ آن کلمات یتیم را کجا برم؟؟

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

از خواب که بیدار شدم چشم چپم باز نمی شد ، یادم آمد باید چند روزی با یک چشم به همه نگاه کنم .
تصادف جاده ای شدیدو با سر به سمت شیشه تشریف بردن و بیمارستان و بخیه و...
اگر قرار بود هر دو چشمم بسته باشد چه می شد؟ شاید چند روزی درک حس نابینایی..اما یک چشمی هم ویژگی های خودش را دارد.
یادم افتاد چند وقت پیش همین جا نوشتم   "ما چرا می بینیم؟"  اصلاح می کنم  ما چرا بد می بینیم؟

 

 

* رازها دارد این چشم ، این نگاه  و نگاه در نگاه ، چشم در چشم..

* ..اما راز چشمت در روزمرگی نگاه های بی خاصیت گم شد و هرچه گفتیم از در بود و هرچه شنیدیم از دیوار..

* اگر هر دو چشمم بسته بود دیگر با کدام پا از نردبام چشمانت صعود می کردم؟

 

 


+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

به نمی دانم ها دچارم

...

راستی

 " ما چرا می بینیم ؟ "

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

 

مترسک 
لب های دوخته اش را شکافت
لبخند زد...
کلاغ ها سر او را نک می زدند.

 

 

                                                 ***

 

از همه ی دوستان معذرت می خوام که نمی تونم سر بزنم ، تو یه وقت کوتاهی که تونستم فوری این پست رو گذاشتم ،این همه لطف دوستا شرمندم می کنه که فراموش نمی کنن اینجا رو ... به تک تک تون سر می زنم اما فرصت نوشتن کلمه ای رو ندارم فعلن عذر منو بپذیرین تا...   به زودی بازم بر می گردم.

 

 


+ نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

این شعر هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد!!!

 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل،
گشت آلوده به خون حضرت هابيل،
از همان روزي كه فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد،
آدميت مرد،
گرچه آدم زنده بود.


از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند،
آدميت مرده بود.
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسیاب،
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت،
اي دريغ،
آدميت برنگشت.

 

قرن ما،
روزگار مرگ انسانيت است.
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است،
صحبت از آزادگی، پاكي، مروت ابلهي است،
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست،
قرن "موسي چمبه" هاست،
روزگار مرگ انسانيت است.


من كه از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست،
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از كجا باور كنم.

صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي جنگل را بيابان مي­كنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي­كنند،
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا،
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي­كنند.

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست،
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست،
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست،
در كويري سوت و كور،
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است.

                                         "فریدون مشیری"

 

 


+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |

                                                                 
 

بـرادرم زد..

خـواهـرم گـریـست..

غـریـبـه خـنـدیـد..

 

                                                **********

 

ارغوان،

شاخه­ی هم خون جدا مانده­ی من،

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا، یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست،

آنچه میبینم، دیوار است.

آه، این سخت سیاه، آنچنان نزدیک است،

که چو بر می­کشم از سینه نفس،

نفسم را بر می­گرداند.

ره چنان بسته که پرواز نگه، 

در همین یک قدمی می­ماند.

کور سویی ز چراغی رنجور،

قصه پرداز شب ظلمانی ست.

نفسم می­گیرد، که هوا هم اینجا زندانی ست.

هر چه با من اینجاست، رنگ رخ باخته است.

آفتابی هرگز، گوشه­ی چشمی هم،

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است.

اندرین گوشه­ی خاموش فراموش شده،

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

یاد رنگینی در خاطر من، گریه می­انگیزد.

ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست،

ارغوانم دارد می­گرید،

چون دل من که چنین خون آلود،

هر دم از دیده فرو میریزد.

 

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار،

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال، از خون پرستوها رنگین است؟

اینچنین بر جگر سوختگان،

داغ بر داغ می­افزاید.

 

ارغوان، پنجه­ی خونین زمین، دامن صبح بگیر،

وز سواران خرامنده­ی خورشید بپرس،

کی برین دره غم می­گذرند ؟

ارغوان،خوشه­ی خون،

بامدادان که کبوترها،

بر لب پنجره­ی باز سحر، غلغله می­آغازند،

جان گلرنگ مرا، بر سر دست بگیر،

به تماشا گه پرواز ببر،

آه بشتاب، که هم پروازان،

نگران غم هم پروازند.

 

ارغوان، بیرق گلگون بهار،

تو بر افراشته باش،

شعر خون بار منی،

یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه نا خوانده­ی من،

ارغوان،

شاخه­ی هم خون جدا مانده من ...

 

                                                                               هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

 


+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |


۰ - نیت خیر کرده بودم به نمایشگاه کتاب بروم ، استخاره بد آمد! ؛ نمایشگاه بین المللی ! کتاب ، راستی شما از اینکه در این فضای فرهنگی که این همه ملل در آن حضور دارند لذت نمی برید؟  وقتی مقایسه می کنم با نمایشگاه کتاب دهلی که ما به حال مردمشان تاسف می خوریم و دلمان می سوزد خنده ام می گیرد...

۱ – این بار به قصد نخریدن بین سالن های شطرنجی قدم می زدم ، نگاه می کردم به این همه انتشارات زرد، این همه کتاب بیهوده ، این همه کاغذ سیاه کردن آخر برای چه؟  فکر می کردم چقدر درخت باید قربانی شود تا این همه لاطاعل به چاپ برسد؟  کاش برگ های این کتاب ها از کاغـذ نـبـود ، از تــن درخـتـان نـبـود ....
کی دستی از غیب به اصلاح روند ارزیابی، چاپ و نشر کتاب بر خواهد خواست؟ اصلن این همه اصلاح از که بر می آید؟ همیشه مشکل ما مشکل ریـشـه هاست!


۲ – پوستر آقای خوش تیپی با عینک آفتابی روی دیوارک غرفه ای توجه ام را جلب کرد، پانوشت عکس این بود :  ناشر اختصاصی آثار هنرمند معاصر کشورمان ....   نمی شناختم ، حالا هم یادم نمی آید اسم این هنرمند معاصر و محبوب چه بود ، به کتاب ها نگاه کردم ورق زدم ، چهار جمله مسخره نوشته ی هر برگ بود ، روی جلد یکی از کتاب ها عکس بزرگ آن هنرمند و فرزندش بود ، حتی فرزند پنج  شش ساله ی ایشان هم هنرمند بودند چون نوشته های او هم چاپ شده بود ، گذشتم ؛   انتشارات دیگری بود که کارهای آقای دکتر... برادر آقای دکتر... پسر عموی آقای دکتر... و...  را چاپ کرده بود ، آقای دکتر کشف هایشان را در نصیحتی دو خطی در هر برگ نوشته بودند ، گذشتم؛  انتشارات دیگری بود که ....


۳ – میزان خفگی در متر مربع قطار شهری هم بالا رفته ، واقعن آدم انگشت به دهان می ماند از این همه آدم کتاب خوان و اهل فرهنگ ، چه هجومی ... با چه ولعی...  چقدر باید خدا را شاکر باشیم که این همه مشتاق کتاب داریم ، خدایا مرا ببخش که قدر این مملکت را نمی دانم ؛ فقط یک سوال برایم حل نمی شود با این همه آدم اهل فرهنگ چرا همه از مشکل فرهنگ رنج می برند؟ چرا همه از نگاه ها دلگـیرند؟ از کم فهمی ها ، از... ؛   مردم چــه می خوانند و چــه را نمی خوانند؟


۴ – با مدیر یک انتشاراتی هم کلام بودم ، از کتاب هایی می گفت که چقدر خوب کار شده اما دو سال است که در انبار خانه خاک می خورند ، از مشکلات نشر می گفت از اینکه کتاب های چاپ شهرستان پخش نمی شود باید حتمن اسم تهران رویش باشد و اینکه  در دهه ششم زندگی اش هنوز مستاجر است....


۵ – دو سال است که رازی برملا شده به فروش می رسد و همه برای کشف این راز دست و پا می شکنند ، به هر غرفه ای که سرک می کشم این کتاب را می بینم ؛ چه چیزی را گم کرده ایم که به خواندن کتابی قرار است متحول شویم و زندگی مان دگرگون شود؟  اگر کسی به کشف راز درونش نشتافته ، اگر به صیقل گوهر دلش همت نکرده و اگر خودش را نشناخته با یک کتاب چقدر شخصیت اش زیر و رو خواهد شد؟
مخالف خواندن کتاب هایی از این دست نیستم ، به هر حال خواندن بهتر از نخواندن است اما واقعن به دنبال جه هستیم ، معنی این همه کتاب فال قهوه و فال کف دست و استخاره ،  پنیرم را چرا خوردی؟   قورباغه ات را قورت دادم!  چیست؟  بیرون از خودمان کجا دنبال شادی و خوشبختی می گردیم؟  هیچ کس و هیچ جا و هیچ کتاب به تو خوشبختی و آرامش و شادی اصیل نخواهد داد ، شاید ارزیابی دوباره با عینک و با چشمانی دیگر نیاز باشد....

 

 

 

در این باره بخوانید از رضا امیرخانی:

http://ermia.ir/contents.aspx?id=282

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

 

روزی به نـگـریـسـتن قـربـانـیان دلـمان بـاز خواهـیم گـشت...

 


 


+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

 


آواز بـاران و

این همـه چـتـر سیـاه ؟!!

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |

در کدام افسانه باید جُست
شیرین ی که برای هر ضربه ی فرهاد صدقه می داد
یا آن لیلی که خود
سفال گری می کرد
کدام عاشق ؟
کدام معشوق؟
دیگر هیچ لیلی
کوزه نمی شکند
و مجنون ها
نعل اسب در جیب دارند
کدام تیشه؟
کدام کوه؟
شیرین فرهاد را
در طالع ماه اش می جوید
و فرهاد
تیشه ی خود را به گیتار فروخته


اصلن به من چه
اصلن به تو چه
ساندویچ ات را بخور!!

از نوشته های دور شاید۸۳


+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |

ماهی خریده بود ، کیسه ی ماهی سوراخ شد ، ماهی را دور انداخت ، مردی به نجات ماهی شتافت ، گفت حالا یک ماهی مجانی دارم!!

به تنگ ِماهی سفره هفت سین نگاه می کردم ، چند ساعت پیش یکی از مـاهـی ها مرد و رفیقش را آن ور سال جا گذاشت ، ماهی ِ تنها حرکتی ندارد ، گوشه گیر شده و بالای شکمش زخمی ، شاید جایی نزدیک قلبش ؛ پدر خرده نان می ریخت برای ماهی ، گفتم زخم دارد گفت زیاد دوام نمی آورد ؛ مادر هر سال بعد عید ماهی ها را کنار رودخانه آزاد می کرد...

پسرک ملاقه را داخل تشت انداخت و سه ماهی قرمز بیرون آورد و گفت هزار تومان ؛ به حرکت ملاقه نگاه می کردم ، به فرار ماهی ها ، به نگرانی ماهی ها ، چه کسی می داند کدامشان جفت اند کدامشان عاشق شده اند ، وقتی ملاقه ی پسرک تنها به حکم تقدیر آنها را از هم جدا می کند آیا درنگ می کند که ببیند ماهی قرمز خال دار ، چه کسی را دوست می دارد... هیچ کس.. هـیـچ کس از دل مـاهـی ها خبر ندارد.

شب ها خواب می بینم ماهی شده ام و تند تند می گویم آب آب آب ، پی ِ ماهی قرمز خال دار می روم ، گم اش می کنم ، بی قرار و نا آرام و مضطرب می شوم ، ملاقه ای بزرگ مرا در تنگ کوچک می اندازد ، خود را به دیواره های تَنگ ِ تُنگ می کوبم ، سرم گیج می رود ، تنگ از دست پسرک به زمین می افتد و می شکند ، نفس نفس می زنم ، از خواب می پرم...

عید هیچ وقت برای ماهی ها شگون ندارد ؛ همه خوش حال اند اما ماهی ها ....
نوروز یعنی روز تقدیر ماهی ها
ماهی هایی که بیشترشان در همان زندان تنگ جان می دهند...
ماهی ها ...
ماهی ها بی تابند.


+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |
سال تمام می شود اما
سر آغاز شمارش ثانیه ها را چه کسی امروز قرار داد؟
سال از کجا شروع می شود
و چه کسی می گوید من یک سال بزرگ تر شدم؟
به دنبال لحظه های ناب گمشده ام می گردم
لحظه هایی که می توانستم در آن ثانیه ها را بشمارم و بزرگ شوم


+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت
توسط هـادی موضوع: |

غبار بیابان به رویش
با دستان گزنه ای
از پاهایش بوته ی مغیلان رسته
و همیانی از اندوه
روزگارش تلخ بود
هرچند خودش مهربان
درویش کولی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |

بسیت و چهار ساله که بودم در اوج سرگردانی و حیرانی چیزی نوشتم وقتی چند روز پیش خواندمش نیشخندی زدم  که هنوز هم این حال من است

خسته ام و احساس می کنم
بیست و چهار سال است که نمی دانم
من بطالت پدرانم را به دوش می کشم
و بر گرده ام هزار سوال و کاشکی بلوغ
و در سینه ام هزار خواهش و افسوس
و در برابر چشمانم
هزار هزار دروغ
خسته ام و می دانم که
بیست و چهار سال است نمی دانم
در این هوای مه آلود مصنوعی
چراغ های امید را چه ثمر
حتی اگر روشن شوند
ماهی های مرده ی این آب گل آلود
مرهم کدام ِ این زخم های گشاده است؟
نومیدانه
به چشم مرگ
گره ِ دخیل می بندم
و فکر می کنم
اگر بیست و چهار بار دیگر به دنیا بیایم
باز نخواهم دانست.


+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

What we have called dialogue for ages has been nothing but two-sided monologue

An unknown greek philosopher


این هم صدایی ها را چه حاصل جز رسوایی؟
شاید به خاطر هم زمانی ست که از کنار هم می گذریم
و از ازدحام تصادف ها فال می گیریم
خودت را فریب مده
ما به تک گویی مبتلاییم.


+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |
من هیچ نمی فهمم
و تو هیچ تر را
من نمازم بوییدن بهار نارنج است و تو
با گل های مصنوعی خانه را آذین می کنی
                      "باران با دی اکسید کربن این هوای آلوده اسیدی می شود"
اما من....
زیر باران بی چتر....
فاصله ی ما تنها دانایی توست.


+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |

دیگر کـلـمات پیـراسته نمی آیند
از هـجـو گـریـزی نیست
که عقربه ی دلـم ، به هر سو سر بر می گرداند قطب جنوب است
آشفتـگی خیـالم
از گـردی ذهـن من است
یا تسلسل تـکـرار تــــو
که به هر سو سر بر می گردانم....

تو در دفـتر خاطـرات
بر تیـرهای بـرق خیابان
تو در آیـنــه ها
به شک من پـل نـزن
مرا قصد عبور از توست
که به کـولـی بودنم ایمان بیاوری
که به امکان پـرواز دمی
معلق بر آب
خواب ماهیان را اجابتی باشم
تو در رویـای گنجشک ها نیز مرا خواهی دید
که از هـذیـان بی امـان سر ریزم
که به هر سو سر برگردانی....

زمستان و بهار نه از توست و نه من
که به هـرم گـفـتگـوی دسـت هاست که بهار
و به سردی غـرور دیـوار است که زمستان
که به هر سو سر برمی گردانی باز....

چگونه از ستـارگـان سخن می گویی
که سال هاست مـرده اند
و چگونه از خـدایـان
که به پــتـک ام ویران شده اند
تو به آبـادی روزت می اندیشی
و من به ویـرانـی روزگار
این شکوفه های درد است
که بر پنجه ی من رسته
که من
حمال رنج های  نــــــــــــه  گفتن ام.

 


+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |
در ایستگاه
کنار باجه ی تلفن
نشسته ام و
علف های خشکیده ی زیر پایم را لگد می کنم ....
همان ایستگاهی که تو
برای همیشه از آن رفته ای.


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |
اگر روزی کنار این برکه آمدی و  تخته سنگی دیدی خارا
مردی را یاد آر که سنگینی دردهایت را بر شانه های سنگی اش ضجه می زدی
و هق هق بلورین چشمانت ، قطره قطره در قلبش رسوب می کرد
اگر روزی کنار این برکه تخته سنگی دیدی مشت فریادت را بر دل آن فرود آر
شاید  چشمه ای از آن جاری شود


+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |
خسته ام

خسته ام

خسته

خسته

خس

خ

.

.


+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |
 

" یک ارزیابی ِ دوباره ی همه ی ارزش ها، پرسشی نمادی، چنین سیاه، چنین گران، که سایه ای سنگین می افکند بر آن کس که آن را فرا می نهد... "

                                                                                                غروب بت ها - نیچه

فلسفیدن با پتک، چه جمله ی زمخت و زیبایی، موضوع غروب بت های نیچه ، وصله ی دیریاب ِ روزهای فلسفیدنم با سوزن!!

آن روزها، بت ها را سرنگون کرده بودم و پتک پرسشم را چون مضرابی به تن توخالی آخرین خدایان می نواختم

صدا داشتند، صدایی مهیب، اما حقیقت که هیچ گاه صدا ندارد...

هنوز مدتی ست پتک ام که برای ضربه ی آخر بالا رفته بود، هم چنان در هوا مانده

...

باشد، همین امروز یا فردا کار را تمام می کنم.

                                                                                        باز از نوشته های بسیار دور

 


+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت
توسط هـادی موضوع: |

dasteyakhi

هـادی

dasteyakhi

http://dasteyakhi.blogfa.com

دســت یـــــخـــــی

دســت یـــــخـــــی

دســت یـــــخـــــی

آن کیست که اندیشه هایم را تازیانه نوازد؟

و دلم را شلاق حکمت زند؟

( حکمت بن سیرا ،
از کتاب مقدس اورشلیم ،
23 باب هوشیاری )




...آن چه تو می بینی
لطافت کلمات است
وآنچه برای من می ماند
زجر و شکـنجه...

.......... مــرد بــارانـــــی ..........

دســت یـــــخـــــی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog